داستانهای کودکانه

داستانهای کودکانه

عیسی پسر مریم

عیسی پسر مریم

 

حضرت عیسی (ع ) یکی از پیامبران  بزرگ خداوند  بود  که از هما ن ابتدای تولد به پیامبری بر گزیده شد. او از مادری متولّد شد که در میان مردم به پاکی ودرستی مشهور بود. او از همان آغاز زندگی مردم را به اطاعت خداوند و دوری کردن از کفر و بت پرستی ،تسویق می کرد. عیسی  با معجزاتی که خداوند بزرگ   به او داده بود مردم را به سوی  خدا دعوت می کرد و حقا نیّت خود را به  اثبا ت می ر سا ند.

روزی مریم به عبادت  خداوند  مشغول بود که فرشته وحی از جانب خداوند او را به  فرزندی پاک  بشارت داد که نامش مسیح عیسی پسر مریم بود.مریم تعجب کرد  و از فرشته وحی پرسید:« چطور ممکن است؟!»

فرشته پاسخ داد:« این خواست خداوند بزرگ است . »

روزها از پس هم می گذشت و زمان تولد نوزاد نزدیک می شد و مریم  برای این که کسی از وجود نوزاد  باخبرنباشد از  مردم دوری می کرد و به عبادت خداوند مشغول بود. تا این که سر انجام روز تولد نوزاد فرا رسید.  مریم که تنها بود و کسی را نداشت تا به اوکمک کند به ناچار از شهر بیرون رفت و سر به بیابان نهاد تا شاید بتواند کسی را پیدا کند. مریم که گرمای  هوا وخستگی او را اذیت می کرد نگران به دنیا امدن پسر کوچکش بود و دیگر نمی توانست راه برود به درخت تکیه زد. در این هنگام بود که صدا یی از آسما نی در گوش او زمزمه کرد: ای مریم ! نگران نباش و از هیچ  چیزی نترس به فرمان خداوند درخت خرما میوه خواهد داد وچشمه آبی در زیردرخت جاری خوا هد شد و تو می توانی فرزند خود را در این مکان بدنیا بیاوری.»

با شنیدن این صدای آسمانی مریم  آرام گرفت وناراحتی اش از بین  رفت. او در آن جا فرزند خود عیسی را بدنیا آورد و چند روزی را در همان مکان گذراند.   در تمام این مدت عیسی همدم وهم صحبت مادر بود و سختی تنهایی را برای او آسان می کرد. عیسی  کوچک که می دانست مریم از بازگشتن به سوی شهر خود نگران است، رو به او کرد و گفت: ای مادر مهربانم! ناراحت نباش به سوی خویشانودانت برگرد.

سرانجام مریم تصمیم خود را گرفت، و عیسی را برداشت و به سوی شهر خود به راه افتاد. هنگامی که به شهر خود رسید مردم که از گم شدن او نگران شده بودند، با دیدن او خوشحال شدند، و لیکن با دیدن نوزاد کوچکی که به همراه داشت تعجّب کردند و از او پرسیدند:« این نوزاد کیست؟ او را ازکجا آورده ای؟»

مریم پاسخی نداد و به نوزاد اشاره کردو مردم به طرف عیسی رفتندو عیسیِ کوچک به فرمان خداوند شروع به شخن گفتن کرد: « ای مردم! من بندة خدا هستم، او به من کتاب داده است و مرا به پیامبری خود برگزیده است و مرا به خواندن نماز و نیکی به مردم سفارش کرده است.»

مردم با دیدن این نوزاد که در گهواره حرف می زد ، شگفت زده شدند و به او ایمان آوردند . عیسی و مادرش مریم زندگس خوبی را در کنار هم آغاز کردند وروزها را با یاد خداوند سپری می کردند تا این که زمان آن رسی که عیسی به مدرسه برود و با هم سن و سال های خود به درس خواندن و یادگرفتن علم بپردازد .

عیسی در دوران کودکی بچه ی باهوشی بود و بازی گوشی های مخصوص به خود را داشت . یک روز صبح وقتی که بچه ها به مدرسه می رفتند ، یکی از دوستان عیسی رو به او کرد و گفت :« از پدرم خواسته ام که برایم خوراکی بخرد ، اما پدرم مدت هاست که چیزی برایم نخریده است . » عیسی به او گفت :« دوست من ! پدرت آن خوراکی را که دوست داری برایت خریده است اما در خانه پنهان کرده است .»

وقتی که زنگ مدرسه به صدا در می آمد و بچه ها تعطیل شدند ، پسر به خانه رفت و طبق نشانه هایی که عیسی به او داده بود ،خوراکی را یافت .وقتی که پدرش موضوع را فهمید ،از پسر پرسید که چگونه به وجود خوراکی پی برده است و پسر گفت که ماجرا را عیسی به او گفته است ، همه مردم با شنیدن این معجزه تعجب کردند و عده ای نیز به عیسی ایمان آوردند.

روز ها می گذشت وعیسی روز به روز بزرگ تر می شد . مریم در مواقعی که عیسی به مدرسه نمی رفت او را به حرفه های مختلفی می گذاشت تا او را بر زندگی آینده آماده کنند که یکی از آن شغل ها رنگرزی بود .

روزی عیسی در کارگاه رنگرزی مشغول کار بود که استاد رنگرز رو به او کرد و گفت: « ای عیسی! مدتی است که تو در نزد من کار می کنی و من این شغل را به تو آموخته ام. و می دانم که این کار را به خوبی یاد گرفته ای. من باید برای مدتی به مسافرت بروم. پارچه هایی را که باید رنگ شوند، علامت زده ام و آنها را آماده کرده ام تا رنگ کنی.» عیسی به استاد اطمینان داد که از عهدة این کار بر می آید و استاد به مسافرت رفت. عیسی ظرف رنگی آماده کرد و تمام پارچه ها را در آن ریخت. وقتی که استاد رنگرز برگشت از اینکه عیسی همه پارچه ها را در یک ظرف رنگ ریخته است تعجب کرد و پرسید: ای عیسی من به توگفته بودم که پارچه ها با با توجه به علامت روی آن رنگ کن ولی تو همه پارچه ها را در یک رنگ ریخته ای.» عیسی گفت: « استاد شما هر رنگی را که می خواهید بگویید تا پارچه ای را که می خواهید با همان رنگ از ظرف بیرون بیاورم.» استاد همین کار را کرد و عیسی پارچه ای را که استاد خواسته بود با همان رنگ که گفته بود، از ظرف بیرون آورد. استاد با دیدن این موضوع شگفت زده شد . مردم شهر را با خبر کرد. تا همگی این معجزة بزرگ را از نزدیک ببینند.

بدین ترتیب دروان نوجوانی و جوانی عیسی گذشت و او در این مدت با معجزاتی که انجام داد، عدهة زیادی را به دین خود دعوت کرد و به پرستش خداوند یکتا فرا خواند.  روزی مردم در کنار عیسی نشسته بودند و او درباره خلقت انسان ها صحبت می کرد       ا و روبه مردم کرد و گفت : خداوند انسان را از گل آفریده است . عده ای از مردم این حرف او را قبول نکردند و از او خواستند تا آن را              اثبات کند عیسی مردم را به بازار شهر برد در بازار شهر یک کارگاه سفال سازی بود که در جلوی آن چند پرنده گلی که بدست استاد سفال ساز ساخته شده بود قرار داشت . عیسی به آن پرنده ها اشاره کرد وگفت :«من به فرمان خداوند به آن ها جان می بخشم . او یکی از پرنده های گلی را برداشت و دست خود را بر روی آن کشید به فرمان خداوند پرنده گلی به پرنده زنده تبدیل شد وپرواز کرد وبه روی شاخه درختی که در همان نزدیکی بود نشست . مردم با دیدن این  معجزه به راستی گفته های عیسی ایمان آوردند . روزی از روز ها یکی از پیروان عیسی از دنیا رفت و مردم شهر او را به معبد بردندتا دفن کنند . عیسی رو به پیروان خود کرد و گفت:«  ای مردم ! خداوند دوباره در روز قیامت ما را از خاک بیرون  می آورد.» عده ای که زنده شدن مردگان پس از مرگ در روز قیامت را باور        نمی کردند حرف های او را نپذیرفتند . عیسی برای این که آن ها  را مطمئن کند به  طرف مرده رفت و نفس  عمیقی کشید و بر بدن او فوت کرد . در این هنگام مرده دو باره زنده شد و از جای خود بلند  شد . همه مردم با دیدن این اتفا ق شگفت زده شدند . عیسی مردم را به پرستش و اطاعت خداوند دعوت می کرد و روز به روز بر پیروان او ا فزوده می شد . ا ما کسا نی بودند که عیسی و سخنان او را دوست نداشتند و با دین او مبا رزه می کردند . روزی در معبد شهر جشن بزرگی بر پا بود و عیسی  و پیروا نش به بر گزاری مراسم جشن مشغول بودند دشمنان عیسی از این فرصت استفا ده کردند و به معبد حمله کردند تا عیسی و پیروا نش را ا ز بین ببرند . آن ها خود را به آن نزدیکی رسا ندند و وارد معبد شدند و به کشتن پیروان عیسی (ع)  پرداختند. حضرت عیسی(ع) به خواست و کمک خداوند توانست از معبد خارج شود و از دست دشمنان نجات پیدا کند. دشمنان عیسی که از این موضوع بی خبر بودند به دنبال او می گشتند شخص دیگری را که شباهت زیادی به عیسی(ع) داشت به جای او دستگشر کردند و به دار آویختند. عیسی(ع) که پس از آن در مکان نامعلومی زندگی می کرد. مخفیانه به دیدار پیروان واقعی خود می آمد و آنها را به یکتا پرستی و توحید دعوت می کرد و بهشت خداوند را به آنها مژده می داد. تا اینکه عیسی به نیز به ارادة خداوند به نزد پروردگار رفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 17:10  توسط مهدی و محمد پارسا ضیایی  |